حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
همینجوری بی اجازه اومده بود و تمام زندگیمو به هم ریخته بود همه چیز رو یه جور دیگه ای تو قلبم چیده بود . خیلی برام عجیب و باورنکردنی بود . من که تا حالا هیچکسی رو تو دلم احساس نکرده بودم برای اولین بار احساس کردم دل دارم . احساس کردم آدمم . احساس کردم دارم کم کم حال بقیه رو می فهمیدم . منم مثل بقیه حق داشتم زندگی کنم . خیلی سعی کردم خودمو گول بزنم ولی نشد اونی که اومده بود نمیذاشت . خیلی ها بودن که برام جالب تر بودن . ولی وقتی اون رو می دیدم دیگه همه چیز به جز اون محو می شد . وقتی نگام می کرد انگار چشم تمام دنیا به منه . من تنها بازیگر یک سالن نمایش می شدم که همه داشتن منو نگاه می کردم . عیبی نداشت اگه فقط یه تماشاگر داشتم به چشم من نگاه اون تمام دنیا بود . اولین بار بود که می فهمیدم زلزله چیه دلم یه تکون سختی خورده بود که هیچکس حتی اون نفهمید . عیبی نداره بذار مثل دوتا رهگذر از کنار هم رد بشیم بذار این راز فقط تو قلب من بمونه . من این راز نگه داشتن رو دوست دارم . من این سلام نگفته و جواب نشنیده رو دوست دارم . این نگاه های دزدکی و این لبخند های محو رو دوست دارم . قشنگترین چیز دنیا همینه که بدونم نگام میکنی . عیبی نداره اگه فقط گاهی از کنار همدیگه رد می شیم . مهم اینه که تو همین چند لحظه من بهترین حال دنیا رو دارم . عیبی نداره که من فقط خیال می کنم تو نگام کردی همین دروغ هم برام قشنگه فقط چند لحظه طول میکشه تا از کنار هم رد شیم ولی خاطره شیرین همین رد شدن تا چند ساعت و چند روز و چند ماه برای من ادامه داره . کاش می فهمیدی چه حالی دارم . کاش وقتی از کنارم رد میشی یه لحظه مکث کنی تا حضورت رو یک لحظه بیشتر حس کنم .
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |